تبليغاتX
سکوت جوانه های پاک یک جنگل است
سلام

 سلام به تو ، تو ، تو و تمام آنهایی که چشمای زیباشونو واسه ی خوندنه کلام من خسته می کنند .

آیا می توانی بفهمی که وجودت از چه ساخته شده است .

آیا به وجودت ، به قانون آفرینشت ، به آفریدگارت ، به من ، به خودت ، به حقیقت زندگی و... فکر کرده

 ای؟

چقدر ؟

آنقدر هست که بفهمی وجودت زیباست ، اشرف مخلوقاتی ، تنها دستگیرد آفریدگارت است ، واینها همه

 حقیقتی از زندگی است .

بگو راستش را بگو به کدامیک فکر کرده ای؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:48  توسط سمیرا | 
 

آرزو شیرین است و رویا یک دام

آرزوهایم رویایی شده اند که رهایم نمی کنند

در دام رویای آرزوهایم گرفتار شده ام

هیچ کس نیست که یاری ام کند

حتی تو...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:45  توسط سمیرا | 


ای خواب

ای خواب بی حاصل که هر لحظه به سراغم می آیی

دور شو و مرا با سکوت بیداری ام تنها گذار

نمی خواهم این سکوت را از دست بدهم

نمی خواهم چشمانم را ببندم

ای خواب

چرا از دیدن عذاب ذهن من خوشحال می شوی ؟

چرا می خواهی روحم را گرفتار شومی خودت کنی ؟

نمی خواهم

نمی خواهم حتی یک لحظه از این سکوت دور شوم

دوری از این سکوت آغاز یک کابوس است

کابوسی که با بستن چشمها به سراغم می آید

باید بیدار بود 

باید بیدار بود و با چشم باز نگریست

حتی به بدی ها 

با چشم بسته به هر چیز بنگری کابوسی می شود که رهایت نمی کند

پس ای خواب برو و مرا در سکوت تنهایی ام تنها گذار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:44  توسط سمیرا | 

از همان اول آمدم تا زندگی را بی زبان باور کنم

 اشتباه نکن

زبان با من بود

اما

 من آمدم تا بی زبان باور کنم 

دست با من بود 

اما کوتاه از آنچه برایش زندگی می کنم

دل با من بود

اما عقل به او گفت خاموش

 هوس با من بود 

اما نفس او را بیرون راند

بپرس

بپرس این چه هیاهویی است که به پایان نمی رسد؟

فکر کن

نه به این که این چه هیاهویی است؟

به این که همه و همه از آن کیست؟

آنگاه با تمام وجود خواهی فهمید که باید بی زبان باور کرد و این هیاهو را پذیرفت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:39  توسط سمیرا | 
بغضی در گلویم مانده که فقط در مقابل چشمان تو می شکند

بغضی که درونش هزاران حرف ناگفته است

حرف ناگفته ای که فقط همان بغض از پس گفتنش برمی آید

کاش می توانستم تنهایت نگذارم

نه به خاطر تو بلکه به خاطر خودخواهی خودم

چون اگر تو را تنها گذارم در حقیقت خود را تنها گذارده ام

کاش می توانستم زندگی کنم

اما من فقط زنده ام

 زندگی از آن توست و من در حسرت آن می مانم


کاش می توانستم تقدیرم را خود رقم زنم

اما حیف(آنچه هرگز تغییرنمی کند تقدیر است در هر تغییر)

 کاش می توانستم این حرفها را نگویم

تا قلب مهربانت در آتش خود خواهی من نسوزد

کاش کاش کاش .................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:26  توسط سمیرا | 
سلام دوستان توی این پست می خوام یکی از بهترین دوستامو بهتون معرفی کنم اسمش هست رویا جون . این جونه آخرش حتما باید باشه چون خیلی خیلی دختر خوب و با وقاریه . یه دعام که می تونم براتون بکنم اینه که خدا از این دوستا نصیبتون کنه .

 

این عکس و این شعر قشنگو اون واسه ی وبم فرستاده

رویا

 گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟!

         گفتـمش: دل مــال تـو، تنـها بخـــند.

               خـنـده کــرد و دل ز دستـانـم ربــود

                     تــا بـه خــود بـاز آمـدم او رفتـه بود

                           دل ز دستـش روي خـاک افتـاده بود

                                   جـاي پايـش روي دل جـا مانـده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:54  توسط سمیرا | 
 

عاشق گل نرگسم وای که چه خوش بو و زیباست

اینا که می بینید برادر زادمه نازنین جون . تنوعه دیگه چیکار کنیم .

      

                            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:58  توسط سمیرا | 
 

 سلام دوستان عذر منو به خاطر غیبت طولانیم بپذیرید . چون در گیر امتحانام بودم و یه کمم بی حوصله بعدم چون شعرارو خودم میگم باید خودشون بیان تو ذهنم و خوب اینم بعضی وقتا زمان می بره امیدوارم همتون خوب و خوش و سلامت باشید . راستی اگه برید پایین شعر بعدیمو می بینید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:33  توسط سمیرا | 

ذهنم در عذاب است

حرفهایت دیوانه وار در زندان ذهنم به دیوارها می کوبند

گاهگاهی در وجودم رسوخ می کنند

من خوب میدانم آنچه در من رسوخ می کند چیزی فراتر از حرف است

درست است

من

برای تو زندگی نمی کنم

به گرمی نفست نفسی ندارم که تقدیم کنم

وجودم با وجودت مانوس نیست

اما این عذاب رهایم نمی کند

چون احساست را احساس می کنم

آیا تو این را می فهمی؟

چقدر خوب زندگی کردن سخت است

هرچه به ریسمان چنگ می زنی بالا رفتن سخت تر می شود

زیر پا قصر بزرگی است

روی زمین خاکی نرم منتظر است

منتظر ما که با یک سقوط لذت یک پروازویک سقوط نرم را بچشیم

بالای سر ابری است

بر آن قصری از جنس بلور

زیبا تر از آنچه زیر پا است

تو کدامین راه را انتخاب میکنی

 به سختی بالا رفتن یا به راحتی فرود آمدن

بالا رفتن و یک پرواز واقعی؟

سقوط و توهم یک پرواز؟

کدامین راه؟

دنیای من زیبااست

ترانه ی آرامش من زیبااست

آرامشی که فقط خودم آنرا می شناسم

آرامش من از آرامش تو جدااست

تو  سروصدای وجود مرا آرامش خود میدانی

من با آرامش تو آرام میگیرم

رویای من آرامش دنیای مااست

رویای تو آرامش دنیای من است

من در خیالم ما می بینم و تو در خیالت مرا

این دنیای زیبای من است

آیا این دنیا برای تو نیز زیبا است؟

باز يك شادي

 باز دو لبخند

 چه كسي پايان اين لبخند را مي داند

 پايانش چيست ؟

 خوشبختي ؟

 بد بختي ؟

نه من كه نمي توانم پايانش را حدس بزنم

اين لبخند زيباست و پايانش بي اهميت

 اين لحظه است كه مهم است

 آغاز يك زندگي

 آغازي خوش و پايا ني نا معلوم

 همه دعا مي كنيم شايد تقدير در مسير خوشبختي آن دو رقم بخورد

 افكار درست و زيبا پاياني خوش برايشان خواهد ساخت

 با افكار زيبا همه به پاياني خوش خواهند رسيد

                                                                                          

 

باز از درونم صدايي مي شنوم

صدايي كه مرا از خواب بيدار مي كند

 گوش كن

 تو هم آن صدا را مي شنوي ؟

فكر مي كني چه مي گويد

 به من مي گويد بيدار باش بيدار باش

بارها و بارها از خواب بيدارم كرد و همين را گفت

 بيدار باش بيدار باش

من او را ميشناسم

 ولي دركش نمي كنم

 به حرفش عمل نمي كنم چون دركش نمي كنم

 تو چطور تو او را درك مي كنی؟

می خواهم از عشق بگویم

ولی نه آن عشقی که تو فکر میکنی

از عشق خودم از زندگی از واقعیت

اما کجاست                                                                     

نیست                                                                    

زندگی واقعی نیست

واقعیت را نمی بینم

در این هوای سرد و این آسمان تاریک عشقی نمی بینم

پس چگونه از عشقی که حتی به چشم ندیده ام و احساسم با آن بیگانه است بگویم                

همه چیز مرده است

در تاریکی شب هم هوس بیدار است

اما عشق نیست

واقعیت نیست

زندگی دروغی برای زنده بودن است

دروغی که حتی آن هم قابل درک نیست 

احساس می کنی؟

 می فهمی ؟

وزش باد و گذر آن از لابلای موهایت

این کویر است

این کویر است که  احساس را زنده می کند

این احساس است که سکوت کویر را نشانی است

به زمان می نگرم

زمان در دستان من است

از پشت شیشه ی زمان عقربه های زمان را می نگرم

در پس این شیشه ها و عقربه ها

تو را می بینم

تو را که زمانی سبز را به دستم هدیه کردی

درخشش طلائیت زمانی را به یادم می آورد

زمانی را که گذشت

زمانی که زمان را در دستانم گذاشتی

و من بی هیچ تبسمی زمان را از تو گرفتم

بی هیچ تبسمی 

انتظار

انتظار

انتظار

مدام باید به یک نقطه نگاه کرد و انتظار ، انتظار ، انتظار

انتظار برای شنیدن صدایت ، خنده هایت ، نفس کشیدنت ، و یا حتی سکوتت

کدامین فردا لحظه ی بازگشت توست؟

کدامین دست استقبال کننده ی دستهای گرم توست؟

کدامین راه استقبال کننده ی قدمهای گرم توست؟

کدامین سکوت با کدامین فریاد می شکند؟

کدامین ، کدامین و کدامین ...؟

حیف

حیف که پاسخ هیچ یک از این سوالها را نمی دانم

 غروب را بدون تو شروع کردم و با تو به طلوع رسیدم

اما

این فقط انعکاسی از طلوع بود

و تو با من تا انتهای این طلوع نماندی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 19:38  توسط سمیرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستان سلام من سمیرا هستم و قصد دارم فقط تمام شعرای خودمو در وبلاگم بنویسم اینا حرفای دلمه و می خوام برای همیشه باقی بمونه دوست عزیز اگه داری از وبم دیدن می کنی متشکرم که وقتتو برای شعرام می زاری امیدوارم خدا وقتشو واسه درد دلات و خوشبختیت بزاره
آرزو مند آرزوهایتان

نوشته های پیشین
86/01/01 - 86/01/31
85/11/01 - 85/11/30
پیوندها
صادق شکیبا
مهدی سلوکی
گاهی اوقات ، سکوت ، رهایی رابه ارمغان خواهدآورد
مشکی پوش کوچک
ندای عشق
 











به اوگفتم


بنگر به روشنایی رود


تا سردی آن برق نگاهت را سرد کند


به رود نگریست


نگریست


نگریست


وقتی او را دیدم


برق نگاهش از پیش گرمتر شده بود
























 


 
 

قصه ی جدایی